گفته بودم بی تو میمیرم ولی اینبار نه
گفته بودی عاشقم هستی ولی انگار نه
هر چه گویی دوستت دارم به جز تکرار نیست
خو نمی گیرم به این تکرار طوطی وار نه
تا که پابندت شوم از خویش میرانی مرا
دوست دارم همدمت باشم ولی سربار نه
قصد رفتن کرده ای تا باز هم گویم بمان
بار دیگر می کنم خواهش ولی اصرار نه
گه مرا دست میزنی گه باز پیشم میکشی
آنچه دستت دادم نامش دل است افسار نه
میروی اما خودت هم خوب میدانی عزیز
می کنی گاهی فراموشم ولی انکار نه
سخت میگیری به من با این همه از دست تو
میشوم دلگیر شاید نازنین بی زار نه
گه مرا پس میزنی گه باز پیشم میکشی
آنچه دستت دادم نامش دل است افسار نه
آسمان غصه نخور!
اشک نریز!
شانه ام مرهم توست
آسمان گریه نکن!
دل من می گیرد
در پس پرده ی تنهایی خویش ،
مرغ مایوس امیدم بخدا می میرد...
روبرویم بنشین..
تا خودم اشک پر از حزن تو را پاک کنم...
غم مخور ،
جای تو من می گریم تو بخند
باید آرام آرام ،
دست بی منت احساسم را ،
با نفس های غم اشک تو نمناک کنم
آسمان غصه نخور !
دل بیچاره ی من هم تنگ است
درعوض جنس دل آدمها ،
بخدا از سنگ است
نکند، به دل پاک تو هم سنگ زدند؟
به حریر دل معصوم تو هم چنگ زدند؟
آسمان اشک نریز...
چقـدر دوست دارم دوست داشتنت را ... !!
دوست داشتـن تـــویی کـه ممنـوع ترینی برای مــــن
چقـدر دلم هوایت را دارد ... !!
هوای تــــــویی که حق نفس کشیـدن در هوایت را نـدارم
چقـدر آرامش میدهی به مـن !!
تـــــویی کـه حق آرامش گرفتـن از وجودت را ندارم
چقـدر زیبا نوازش میکنی روحـم را !!
تـویی کـه حق نوازش روحت را ندارم
چقـدر خوب است بـودنت !!
تــــویی کـه حق با تـــــو بودن را ندارم ...
به یادت و برایت نوشتـن زیباست .....
بخـوان و دم مزن ...
بدان ...
فقط بدان که ...
می خواهمت ..... .
می دانم کـه می دانی .... !!
دلم بی اختیار برایت تنگ می شود
دلم که برایت تنگ می شود
می گیرد ...
فریاد می کشد ...
می تپد ...
و باز تنگ می شود